کفن را کنار زديم ؛ کاوه آن جا بود . کاوه را ديدم .

 پيشانی اش زخم کوچکی برداشته بود و

  باريکه ای از خون بر شقيقه اش خشکيده بود.

چشمانش همچنان باز بودند

ولی پوستش

رنگ مرگ داشت

زنده نبود و نفس نمی کشيد

سرد بود

نگاهش کردم و فکر کردم

چه خوب شد که ديدمش

حقيقت مرگش حقيقت آرامی بود

پيش از ديدنش آن چه در خيالم

جريان داشت زشت وبی انسجام و کدر

بود

اما حقيقت عريانی که اکنون در اين کفن

پيچيده بود ؛ ساده بود و واضح ؛ و وضوح و سادگی اش زيبا و

 درست بود ند

کاوه هم همين را می گفت :

( دين بهتر از نديدن است . ديدن به هر قيمتی )

اين را به ياد آوردم و دلم باز شد

نفس کشيدم

( مانی حقيقی) 

kavehg1382.jpg

عکس از حسن سربخشيان

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید