C93.jpg

حاجی فيروز نمی رقصه

آخه دستاش تو يه دس بنده سياه زندونيه

حاجی فيروز نمی خنده

تو دلش بغض هزار تا گريه ی پنهونيه

 

سبزه قد نمی کشه

آخه بالای سرش هميشه تيغ قيچيه

برام از بهار نگو فصل نو بهار تازه چی چيه ؟

 

صدای پای بهار

هم صدای انفجار توپ مرواری نبود

اولين لحظه ی سال

ختم اين روزای بی بخار تکراری نبود

 

بهار از اين جا گذشت

اما فرصت ندادن که ما تماشا بکنيم

وقتشه با هم بريم

تا دوباره اون بهار سبز پيدا بکنيم

 

/ 0 نظر / 3 بازدید